تبليغات| شارژX
1589 اینجا همینجاست

ایران ویران

ایران چرا به این روز ها دارد کشیده میشود... 

چون به مردم تحمیل میکنند که چنین عکس هایی را نبینند 

 

و ای در صورتی است که همه جهان دنبال این جور پوشش ها است 

وقتی این کار ها رو بکنند 

اونوقته که جوان اونقدر شهوتش زیاد میشه که اینجوری میشه 

 

( ادامه مطلب )



نوشته شده در 9/7/1388ساعت12:57 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(0) -


فرهنگ لغت انقلاب اسلامي ايران

در اين سي سال انقلاب ، و مخصوصا در اين 4 سال گذشته ، من معناي دقيق واژه هايي رو فهميدم كه يك عمراشتباه به كارشون ميگرفتم . براي اينكه شما رو از معناي صحيح اين كلمات آشنا كنم تعريفشون رو در زير تقديم مي كنم :

 مردم سالاري ديني يعني ، شكنجه ، قتل ، اعمال محدوديت و سركوب مردمي كه براي احقاق حقشون تلاش مي كنند . مثال : روزنامه تهران امروز نوشت:« خبر رسید کیومرث پوراحمد، کمال تبریزی و حسین برزیده به دلیل برخی مشکلات ، حق ادامه همکاری با صداو سیما را ندارند.»

تعريف صحيح  واژه ي انتخابات : فرآيندي است كاملاً از پيش تعيين شده و فرماليته به منظور توليد زنجيره هايي انساني به نام " صف و حضور پرشور" در جهت پز دادن به كشورهايي كه سرشار از دموكراسي هستند.

اعتراف : مجموعه اي است از تخيلات ذهن بيمار برخي از مسئولين در جهت پاپوش درست كردن براي مخالفان .

قانون : به هنجارهايي اطلاق ميشود كه هرگز نبايد به آنها توجه كرد  و استفاده از آن جرم و مستوجب اشد مجازات مي باشد .

انقلاب : فرآيندي است خوش سيما و خواستني كه به سرعت فاسد و تبديل به ديكتاتوري ميشود .

خس و خاشاك : عمدتا ً به مردم يك سرزمين گفته ميشود كه خواستار حقوق قانوني خود مي باشند .

ملت : بي ارزش ترين ركن يك جامعه بوده كه همواره مورد ستم قرار مي گيرد زیرا یا  جاسوس امریکا است یا اسراییل !!!

دانشگاه : مكاني است بي ارزش كه تنها تروريست پرورش مي دهد .

دانشجو : موجودي است بسيار خطرناك كه بايد همواره در بدترين وضعيت به سر ببرد تا خدشه اي در امور جمهوري بوجود نيايد .

ونزويلا ، فلسطين ، لبنان ، سوريه و ... : مالكان اصلي سرمايه هاي ملتي به نام ايران هستند كه تمام دارايي و سرمايه هاي ملت مذكور بايد بدون چون و چرا به آنها تقديم شود.

امكانات رفاهي : به مجموعه اي از تخيلات دست نيافتني گفته ميشود كه همواره در ذهن ملت باقي خواهد ماند .

رسانه ملي : مزخرف ترين عامل در جمهوري بوده و همواره در تلاش براي ماست مالي كردن افتضاحاتي است كه سران كشور به بار مي آورند . رسانه ي ملي همواره به منزله ي سرپوش زيباييست كه بر افتضاحات مي نهند.

كشور : به سرزميني اطلاق ميشود كه بايد آن را نابود و ويران كرد.

ايران : كشوري است ويران در منطقه اي به نام خاورميانه كه سرمايه هايش به جيب اجانب ميرود .

اكاذيب : مجموعه اي از واقعيت هاي آشكار را گويند . 

انرژي هسته اي : عامل اصلي بدبختي سرزميني به نام ايران است .

آزادي بيان : افسانه ايست کهن كه آخرين مورد استفاده از آن به سالها پيش برميگردد.

انتقاد : به رهنمودهايي اطلاق ميشود كه همواره جرم مي باشند.

روشنفكر: به موجوداتي گفته ميشود كه خطرشان از دانشجو به مراتب بيشتربوده ودولت همواره آنان را در زندان نگه مي دارد .

هواپیما : وسیله ای است که در زمان صلح انسانها را به شهادت رسانده و به عنوان کلید در باغ شهادت مورد استفاده قرار میگیرد.

دولت : به ارگاني اطلاق مي شود كه تيشه به ريشه ي مردم مي زند .

دولت خدمت گذار : ارگاني مي باشد كه به مراتب از دولت هاي عادي خطرناكتر بوده و هر كشوري كه اسیر آن شود ، دربازه زمانی 4 تا 8 سال به چنان ويرانه اي تبديل خواهد شد كه تا قرن ها از ذهن مردمان پاك نشود .

استقلال : .... ( برای اطلاعات بیشتر به کتاب مزرعه ( قلعه) حیوانات  مراجعه کنید. )

دموكراسي : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (در كشورهاي همانند ايران ، سراغي از آن نگيريد .)

روسیه : موذی ترین - پست ترین و زالو ترین دوست دولت بوده که هرچه بدبختی میکشیم ازاوست ! هيچ كشوري به قدر اين دوست نما به سرزمين ايران لطمه وارد نكرد . حتي مرحوم چنگيز خان مغول .

رييس جمهور : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .

ولايت ( مطلقه ) فقيه : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .


نوشته شده در 9/7/1388ساعت12:52 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(0) -


فاجعه در موسیقی ایران

تازگيها به موزيك هاي جديد و مد روز توجه كردين ؟ متاسفانه اين روزا هرجا ميري و از هركسي درخواست آهنگ مي كني ، يك سري كلمات هم قافيه بي محتوا رو به اسم ترانه و آهنگ بهت معرفي مي كنه ! همه جا پر شده از يك سري ترانه كامپيوتري كه خوانندش حتي نمي تونه تحريراي ساده و اوليه خوانندگي رو درست ادا كنه و بايد با كامپيوتر واسش تحرير بذارن . همه اينها به كنار، متاسفانه در هيچ كدوم از اين به اصطلاح آهنگ ها ، شما اثري از شعر و ترانه هنرمندانه پيدا نمي كنيد . يك سري چرت و پرت هم قافيه رو كنار هم گذاشتن و بهش ميگن ترانه ! هيچ كدوم از جملات اين نميدونم چي ها ( اين چيزايي كه خونده ميشن به نظرم نه شعر هستند و نه ترانه ، ترجيح ميدم " نميدونم چي " صداشون كنم ) با جمله بعد هيچ ارتباطي ندارن و صرفا به خاطر ريتم و قافيه كلمات كنارهم قرار داده شدن . هيچ ارتباط معنايي هم وجود نداره !!!  ريتم تمام اين " چيزها " هم شده 8/6 كه هر بچه مدرسه اي هم مي تونه با يه قابلمه اون ريتم ها رو اجرا كنه ! قديم ترها اهالي فن معتقد بودند كسايي كه 8/6 ميخونن خواننده هاي خوبي نيستن . چون 8/6 خوندن نيازي به تحرير پيچيده و اين چيزا نداره . مثال بارزشم اين خواننده هاييه كه توي عروسيها مي خوونن . كار هيچكدومشون فني و حرفه اي نيست ولي آهنگهاي 8/6 رو طوري مي خونن كه همه رو جو ميگيره و ميان قر ميدن . ولي امروزه روز كه همه چيز برعكس شده ، 8/6 خوندن هم شده نشانه با كلاسي ! تازه به خودشون لقب كينگ و مينگ هم ميدن !

يه مسئله ديگه كه ميخوام بگم در مورد رشد سرطاني موزيك رپ در بين جوونا و اجتماعه . رپ خوندن كار بدي نيست ولي به شرطي كه درست شناخته و خونده بشه . بذارين كمي در مورد خود كلمه " rap "  توضيح بدم : معني لغوي اين واژه در زبان انگليسي انتقاد كردن و سرزنش كردنه ! يعني خواننده رپ يا همون رپر ( rapper ) بايد معضلات و ناهنجاريهاي اجتماعي رو با اين سبك از كلام بيان كنه . بزرگترين رپ خوان هاي دنيا هم همين كار رو انجام ميدن . ولي در ايران چي ؟ رپ ، شده بازيچه يك عده سارق هنري ، كه نه تنها آهنگ اصلي رو تحريف مي كنن ، بلكه رپ رو با مضمون عاشقانه ادا مي كنند !!! درست كثل اينكه شما با ريتم بندري نوحه بخونيد ! هرچيزي اصول خاص خودش رو داره و ناديده گرفتن اين اصول باعث بي محتواييه اون كار ميشه .  به اين چيزا ميگن بي فرهنگي ، عقب ماندگي ، كه البته ما ايرانيا عادت به اين كارها داريم . مقصر بخشي از اين عدم شناخت صحيح هنر ، خود ما مردم هستيم كه نميايم اصل موسيقي و هدف از خوندن و نواختن رو ياد بگيريم . ولي  مقصر بخش بزرگي از اين هنرزدگي دولته :

در كشوري كه  تحريرهاي موسيقي سنتي رو فقط بايد از تبليغ برنج و رب گوجه و ... شنيد ، بايد انتظار هر نوع انحراف هنري رو داشت . وقتي ارگاني مثل انصار حزب الله ، مياد و به  كسي مثل استاد شجريان توهين مي كنه ، بايد منتظرفاجعه بود . در كشوري كه موسيقي ( حتي موسيقي غني و اصيل ايراني ) مكروه ناميده ميشه ، بايد منتظر رشد ساسي مانكن ها بود . در كشوري كه تصوير سازهاي سنتي ، حتي يك بار در سال هم از تلويزيون پخش نميشه ، بايد انتظار داشت كه جوون ها سراغ سازهايي كه از ماهواره و اينترنت ميبينن برن . در كشوري كه هنرمندان واقعي ، به علت ابراز نظرات شخصي ، ممنوع الفعاليت ميشن ، طبيعيه كه بي هنرها جلوه گر ميشن ! ويراني ايران ، تنها به علت مسايل سياسي نيست ، همين چيزهاست كه مانع پيشرفت ما ميشه . همين موسيقي زدايي هاي دولتيه كه باعث رشد سرطاني مشتي بچه پولدار ميشه ، كه ميان و با بي هنريشون لگد به موسيقي ايران مي زنند .

" اشكال دنيا اين است كه دانايان مردد و نادانان مطمئنند ... "


نوشته شده در 9/7/1388ساعت12:51 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(0) -


داستانک

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


نوشته شده در 6/7/1388ساعت04:27 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(1) -


دخترها از1230 تا 1400 (ه.ش)

   سال 1230 : (مرد):دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم.... 
زن:آقا حالح يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش... 
بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !!


نوشته شده در 6/7/1388ساعت04:19 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(0) -


شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

" حميد مصدق خرداد 1343"
 

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


نوشته شده در 6/7/1388ساعت04:06 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(0) -


فقر

امروز روز خوبی نبود. سری به محله های فقیرنشین شهر زدیم. کوچه های باریک، با پستی و بلندی فراوان. گذر از این کوچه ها دردی فزاینده داشت. کوچه هایی با حداقل 45درجه شیب در دامنه کوه. گویی هرکدام یکی از مراحل برزخ بود. و من نگاه میکردم. به کوچه ها، به آدمها. به بچه هایی که با تعجب مرا ورانداز میکردند. و زنهایی که کمک شایانی در افرایش جمعیت شهر میکنند و تفریحی جز کوچه ندارند. کودکانی که برای بدست آوردن حداقل سکه رایج مملکت، شکلات میفروشند. آی... آدمها. به هرچه اعتقاد دارید، به هرچه دوستش دارید، قسم میخورم که اینطور آسوده در خانه ها لم ندهید. سری به اطراف خود بزنید. حداقل برای تفریح ، نه برای کمک. ببینید چه می بینید؟ مگر کسی حیوان باشد که هیچ نفهمد.

بدترین بخش کار امروز، آنجا بود که نتوانستم خواهشهای همه کودکانی که دورم جمع شده بودند برآورده کنم و زجرآورتر آنکه شاهد دعوای دو کودک بخاطر شکم بودم. هرچند به خود قبولانده ام که اگر روزی چیزی برای خوردن پیدا نکردم، بمیرم اما نه حقی ضایع کنم و نه برای کسی لبی تر لیکن لحظه ای تجسم فشار فقر، مرا به وحشت انداخت. این یک واقعیت است که ما (خود من) تابحال درد فقر نچشیده ام و نمیدانیم چند روز گرسنگی یعنی چه؟ چسبیدن شکم به کمر از شب تا سحر یعنی چه؟ مردن بچه در آغوش بیوه باحیایی که در سرمای گذشته تکه نانی پیدا نکرده یعنی چه؟ اینجا به زور در را باز میکنند چرا که به من هم اعتمادی ندارند. معلوم نیست من کیستم. یک جانی یا یک احمقی که خیلی دیر به این فکر افتاده که آدمهای دیگری هم در این شهر زندگی میکنند. علی جمله ای در این مضمون دارد که میگوید: (( اگر جامعه از فقر به هر کاری روی آورد تعجب نکنید. )) فقر ریشه بدبختیهاست. خرپولی که بی توجه به غیر، در کار خود است، چه میداند فقر یعنی چه؟ تازه امروز فهمیدم در زندگی دردهایی هست که مثل خوره به جان آدم می افتد. تازه امروز فهمیدم بلاهایی وجود دارند که عشق به جنس مخالف، در برابر آنها پشیزی ارزش ندارد. دختران اینجا چنان به آدم نگاه میکنند انگار من آینده آنها هستم. دخترانی که پدرانشان جهازی برای آنها ندارند و به ناچار با پسر فقیر همسایه بدبختی پدرانشان را ادامه میدهند. بناچار چون یک فقیر باید طلب کمک کنم. طلب کمک برای کمک به غیر. با شما هستم. بله شما. یک سر به اطراف شهرت بزن شاید قدر زندگی ات را دانستی. قدر دانستن را خلاصه در همین چند دقیقه نکن. شاید مضحک بنظر برسد اما حداقل چیزی که من امروز یاد گرفتم این بود که از این پس در خوردن بستنی های روزانه ام وسواس بیشتری به خرج دهم.

آنچه امروز در ذهنم بسامد زیادی داشت، اشعار کارو بود. شاعری را تا این اندازه سراغ ندارم که از فقر گفته باشد. چرا که خود طعم تلخ فقر را چشیده. وی در خاطراتی که از کودکی اش نقل میکند، سوز لحظاتی را که سپری کرده به تصویر میکشد. لحظه لحظه گفته های او برایم معنا پیدا میکرد. در کتاب "شکست سکوت"، کارو آنجا که داستان زندگی یک پسر و پدر فقیر را به تصویر میکشد، پسر به پدرش که در مرز مردن است میگوید: "پدرجان، هرچند نتوانستم در زندگی برایت هدیه ای دهم اما قول میدهم بر مزارت همیشه گل بکارم" پدر در جواب میگوید: "فرزندم، کار بیهوده مکن. خاک برای رشد گیاه باید قدرت داشته باشد و من در طول زندگی چیزی نخورده ام که بتوانم به خاک بالای سرم قوه بدهم"
یا آنجا که کارو زندگی فقرا را همواره در دو فصل میداند: پاییز و زمستان. از نظر کارو، برای یک فقیر بهار و تابستانی وجود ندارد.
درجای دیگر فقر را فرزند طلا میداند.
از طرفی شرافت دستهای پینه بسته یک فقیر را بسیار والاتر از گنجی میداند که در اختیار عده ای انسان نماست.
کارو آنقدر خود را همدرد با فقرا میداند که در زیباترین اثرش(البته به نظر من) با نام هذیان یک مسلول به توصیف مشقت بار و همراه با مرض و بیماری فقرا و در عین حال به عاطفه ای که میان یک مادر و فرزند فقیر وجود دارد، می پردازد. در این شعر، یک مسلول(مبتلا به بیماری سل = نوعی بیماری که فرد در آن سرفه های خون آلود میکند و بالاخره از پا درمی آید)، شرح حال خود را به مادرش باز گو میکند و میخواهد تا یکبار دیگر او را ببیند. همزادپنداری شاعر در این شاهکار بقدری قویست که آدمی خود شاعر را مسلول میداند. بخشی از این اثر بدینگونه است:

آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را
بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را
بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را

گويمش مادر ! چه سنگين بود اين باري كه بردم
خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم

زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم

البته این را هم بگویم که در اشعار کارو نباید به جستجوی ظرایف ادبی پرداخت. بلکه هدف، کلیت و مفهوم شعر است تا آنجا که خود کارو برای منتقدین اینچنینی عنوان "شاعر قیافه پرست" را بکار میبرد.

کارو بقدری در زجر بزرگ شده که شعری از او در نقد خدا !!! مشهور است. هرچند من این کار او را قبول نمیکنم و حتی همین شعر بسیاری از طرفداران او را ریخته اما هرگز نباید روحی اینچنینی مثل کارو را نادیده گرفت. قطعا خود کارو نیز قصد توهین نداشته بلکه با اطلاعاتی که داشته دست به نقد زده است. چنانکه در پایان یکی از اشعار کفرنامه اش میگوید: "خداوندا نفهمیدم خطا کردم". آری؛ فقر ایمان آدم را نیز میرباید.

کارو در بخشی از وصیتنامه خود میگوید که موقع مرگم، اجازه ندهید هیچ صاحب منصبی برای آنکه اندکی به اعتبار کذایی خویش بیفزاید، در مراسم تدفین من شرکت کند. مرا بدون سنگ قبر دفن کنید تا اگر کسی به قبرستان فقرا قدمی گذاشت، به نیت من، روی قبری گریه کند که شاید تا به آن روز کسی برایش گریه نکرده است. کارو میگوید که قبرستان فقرا را باید از خاکهای برآمده شناخت چراکه شکمهای برآمدۀ فقرا را نشان میدهد.


البته سخن را به قصد یاد کارو ننوشتم بلکه آنقدر مفهوم فقر با کارو (حداقل در ذهن من) پیوند خورده است که اشعار او دقیقا بیانگر آن چیزی بود که میخواستم بگویم.

شعر دیگری از او که با عنوان "بر سنگ مزار" میباشد، توصیف جالبی از زندگی رقت انگیز مردمان فقیر را به تصویر میکشد.

حال، عشق به یک زمینی بزرگترین درد من نیست. هرچند دروغگو خواهم بود اگر بگویم دیگر از عشق نخواهم نوشت چرا که بالعکس. شاید دیگر از فقر ننویسم چون تلخی امروز را نمیخواهم یادآوری کنم. این مطلب تنها بخشی از آن چیزی بود که امروز درک کردم. با اینحال اگر روزی به معشوق خویش برسم، او را نیز در این راه همپای خویش خواهم کرد. راه کمک به آنها که مثل من اند فقط پول ندارند.


آری تو را خواهم برد. خواهم برد به کوچه ها، خواهم برد به دنیاها، خواهم برد به فضاهایی که بی تو بوی غم میدهند. تویی داروی تسکین این دردها...


نوشته شده در 5/7/1388ساعت10:53 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(2) -


دوقلوهای به هم چسبیده


دوقلو های به هم چسبیده لاله و لادن - روح شان شاد






دو















نوشته شده در 2/7/1388ساعت05:56 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(2) -


سلام

سلام دوستان این وبلاگ ادرس دیکری هم دارد  

www.2tn.blogfa.com


نوشته شده در 31/6/1388ساعت01:43 توسط 2tn | لینک ثابت || - نظر(0) -